|

تنها نگاه بود وتبسم میان ما...تنها نگاه بود وتبسم...
اما نه گاهی از بت هیجان ها بی تاب میشدیم...
گاهی که قلب هامان میکوفت سنگین...
گاهی که سینه هامان چون کوره میگداخت...
دست تو بود ودست من این دوستان پاک...
کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند...
وزین پل بزرگ...پیوند دست ها...
دل های ما به خلوت هم راه داشتند...
یکبار دیگر نیز...
یادت اگر باشد...
وقتی توراهی سفر بودی...
یک لحظه ..وای تنها یک لحظه...
سر رو شانه ها هم اوردیم...با هم گریستیم...
تنها نگاه بود وتبسم میان ما...ما پاک زیستیم...
ای بازگشت از صدف سال های پیش...
ای باز گشته از سفر خاطرات دور...
با من بگو حکایت خود تابگویمت...
اکنون من وتوایم...همان خنده ونگاه...
ان شرم جاودانه...ان دست های گرم...ان قلبهای پاک...
ان راز های مهر که میان منو توبود...
دوریم ...هر دو...دور...
با اتش نهفته به دل های بی گناه...تا جاودان صبور...
ای اتش شکفته...اگر او دوباره رفت...در سینه کدام محبت بجویمت...؟
ای جان غم گرفته...بگو دور از ان نگاه ...
در چشمه ی کدام تبسم بجویمت...؟

|